مرد از سر زمین کشاورزی سراسیمه به خانه رسید. کنار ما رسید. با بهت و حیرت به ویرانه های روستا

چشم دوخت. اشک از چشمانش جاری شد و آرام نجوا کرد :« زنم کجاست ؟ بچه هایم کجا هستند ؟ خانه من

کدام است ؟ ....»

کمی آرام شد،دوباره اشک در چشمانش حلقه زد.غیر از لباس هایی که بر تنش باقی مانده بود همه چیز را

ازدست داد.همه چیزش را ، اما گفت « شکر »

همه سوال های مرد روستایی را کنار بگذارید و کلمه آخر حرف هایش را یک باردیگر مرور کنیم. اجازه

بدهید یادآوری کنم ؛این کلمه یعنی همان «شکر» را مردی بر لب جاری می کند که همه خانواده اش زیر

 آوارمانده اند و تمام سرمایه زندگی اش که چند راس دام بود تلف شدند.مردی این کلمه را به زبان می آورد

 که همه خاطرات خوشزندگی اش به پایان رسیده است.برای ما که در پایتخت نشسته ایم وذهنمان پر از ادله

 ومعادلات نامجهول شده ،درک واقعیت این روستایی و «شکری» که بر زبان می آورد کمی مشکل است.

 او با قلبش شکر می کند در حالی که منطق می گویدزمان،زمان گلایه است نه تشکر ! انگار ایمان او قویتر

 از این حرف هاست. در اوج امنیت در خانه نشستن و ردیف کردن موزون واژه های زیبا کار سختی

نیست؛ اما روی دو پای لرزان ایستادن و همه چیزرا از دست رفته دیدن وسرودن این شعر قشنگ ،کاری

است کارستان که هر کسی از پسش بر نمی آید.

آن پیرمرد را نه من می شناختم و نه دوستم.چنین آدمی باید هم با ما غریبه می بود. چه کسی می تواند با

هجوم چنین اتفاقی «شکر» بگوید ؟

مصیبت همیشه مصیبت است؛اما ظرفیت آدم ها در تحمل وپذیرش آن یکسان نیست.ظرفیت آدم ها می تواند

خیلی چیزها را دگرگون کند. پیرمرد روستایی ما را آگاه می کند که همه چیزش را از دست نداده است . ما

فکر می کردیم زندگی اش زیر آوار مانده و چیزی برایش باقی نمانده است.همه چیز زندگی او خشت های

خانه اش نبود ، همسرش نبود ، فرزندانش نبودند. او محکم تر از این حرف ها به نظر می رسید که درچنین

شرایطی می توانست بگوید «شکر»


* بخشی از یادداشت امیرهادی انواری چاپ شده در ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصاد،شماره 7.

+ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391| 1:1|ordinary girl| |

*به بهانه بیست و سه سالگی


بعد از فوت شمع بیست،زندگی دور تند پیدا کرد ،انگار که در سرازیری افتاده باشد و سرعتش آن قدر زیاد شده که هر چه می دوم نمی رسم ،تن خسته از دویدن ، به هوای نفس تازه کردن می ایستم ،دست روی زانو می گذارم و رفتن دهه بیست را تماشا می کنم.


+ شنبه سی و یکم تیر 1391| 16:45|ordinary girl| |
من همیشه نشانه ها را باور داشته ام و این احتمالا ریشه در بخشی از وجود من دارد که خدا را عمیقا باور کرده است ،این که خدایی هست و در لحظه های سخت ،درست وقتی که لبه پرتگاه ایستادی ،با چیزی کوچک ،تو را به خودت می آورد،انگار نشانه در آن لحظه همان دست خدا باشد که به طرفت دراز شده است،کافیست متوجه شوی و دستش را بفشاری؛درست مثل پیرمرد ترک طعم گیلاس که تعریف می کرد اوایل ازدواجش یک روز قبل از طلوع آفتاب با یک طناب به توتستان رفت ،برای بستن طنابی که با آن خودش را حلق آویز کند از درخت بالا رفت و توتی در دستش افتاد ،با خوردن توت انگار طعم زندگی را چشیده باشد،به خودش می آید و با توت های چیده پیش همسرش بر میگردد و چه کسی باور می کند یک توت که اصلا به حساب هم نمی آید ، زندگی کسی را تغییر دهد ؟

+ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391| 23:29|ordinary girl| |
شهامت از آنِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح

این عبارات را به خودشان میگویند. فقط خودشان:

(( آیا من حق ِ اشتباه کردن دارم ؟)) فقط همین چند واژه...

شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو، و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن.

شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...

به خاطر خودخواهی؟خودخواهی ِ محض ؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی ...

پس چه ؟ غریزه بقا ؟میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ ؟

شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود.

تنها خود. همین.

((حق ِ اشتباه )) ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله،اما

چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟

چه کسی جز خودت ؟*


*من او را دوست داشتم ، آنا گاوالدا ، نشر قطره


+ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391| 1:17|ordinary girl|


ته مانده خوش بینی ام را جمع می کنم و می گویم :

  یه روز خوب میاد !

+ جمعه هجدهم فروردین 1391| 17:20|ordinary girl| |
به طرز شازده کوچولو واری فکر می کردم ساعت ، تقویم و حساب بانکی برای آدم بزرگ هاست .

ساعت از گوشی نگاه می کردم ، تاریخ را از بقیه می پرسیدم و از کارت بانکی اطرافیان استفاده

می کردم تا دو دستی دنیای کوچک خودم را بچسبم و پا به دنیای آدم بزرگ ها نگذارم ، دنیای

ترسناک و خسته کننده آدم بزرگ ها با همه عددها و رقم هایش !

تا این که امروز صبح مقاومتم درهم شکسته شد ، حالا شبیه یک آدم بزرگ واقعی حساب بانکی

دارم که می توانم درباره وضعیت موجودیش فکر کنم و راههایی که چاقش کنم و لابد چند وقت

دیگر نوبت ساعت مچی و تقویم رومیزی می رسد.

پس ،

سلام دنیای کثیف آدم بزرگ ها !

+ شنبه سیزدهم اسفند 1390| 20:4|ordinary girl| |

من بنده آن دمم که ساقی گوید   

                    

یک جام دگربگیر ومن نتوانم!

+ چهارشنبه سوم اسفند 1390| 0:48|ordinary girl|

راستش قبل تر ها اعتقاد راسخی به تئوری نیمه گمشده داشتم ، همان نظریه

عاشقانه ایکه بر روی زمین برای هر انسان، یک نفر قرار داده شده که در وقت

مناسب کشف می شود ونیمه کامل می شود. این قبل تر ها چندان هم تاریخی

نیست ؛همین دو سه سال پیش فهمیدم که این تئوری شیرین مثل یک فریب

بزرگ می ماندتا هر انسانی با خودش فکر کند این آدمی که کنارش ست

تنها کسی است که  کلید خوشبختیش را در دست دارد ، با همه بد و

خوبش کنار بیاید تادوباره نصفه نیمه نشود. من یکی که با جبر

این تئوری نصفه نیمه های گمشده کنار نمی آیم ، پس تئوری              

 شخصی خودم را درست کردم، اسمش را هم گذاشتم

 ! there are plenty of fish in the sea

تئوری بسیار ساده ای که پیش فرضش کمی عوضی بودن است و

امید به ماهی های فراوان دریا !


+ دوشنبه نوزدهم دی 1390| 2:24|ordinary girl| |


بهترین جای دنیا هم که بایستم ، بخش بزرگی از من ناراضی است ؛

به همان دلیل ساده همیشگی، خودم !


+ پنجشنبه هشتم دی 1390| 12:5|ordinary girl|
آیا زن ها تصور می کنند مردان فقط به دلیل جاذبه های جن.سی به سمت آن ها جذب

می شوند؟ این اشتباهی است فاحش . مردان بیش تر جذب جنبه های رویای آن

می شوند تا جنبه های جن.سی. شاهد؟ اگر مردان پس از مدتی از زن ها کناره

می گیرند به دلیل روزهایی است که با یکدیگر سرکرده اند نه شب ها؛

روزهایی که زیر نور تند آفتاب به بحث می گذرد، بیش از شب هایی که به

هم می آمیزند ،جذاب بودن یک زن را ازبین می برد.*


* پرنسس پابرهنه ، اریک امانوئل اشمیت ،انتشارات افراز

+ شنبه بیست و ششم آذر 1390| 22:46|ordinary girl|