همه چیز آنها خشت خانه هایشان نبود !
مرد از سر زمین کشاورزی سراسیمه به خانه رسید. کنار ما رسید. با بهت و حیرت به ویرانه های روستا
چشم دوخت. اشک از چشمانش جاری شد و آرام نجوا کرد :« زنم کجاست ؟ بچه هایم کجا هستند ؟ خانه من
کدام است ؟ ....»
کمی آرام شد،دوباره اشک در چشمانش حلقه زد.غیر از لباس هایی که بر تنش باقی مانده بود همه چیز را
ازدست داد.همه چیزش را ، اما گفت « شکر »
همه سوال های مرد روستایی را کنار بگذارید و کلمه آخر حرف هایش را یک باردیگر مرور کنیم. اجازه
بدهید یادآوری کنم ؛این کلمه یعنی همان «شکر» را مردی بر لب جاری می کند که همه خانواده اش زیر
آوارمانده اند و تمام سرمایه زندگی اش که چند راس دام بود تلف شدند.مردی این کلمه را به زبان می آورد
که همه خاطرات خوشزندگی اش به پایان رسیده است.برای ما که در پایتخت نشسته ایم وذهنمان پر از ادله
ومعادلات نامجهول شده ،درک واقعیت این روستایی و «شکری» که بر زبان می آورد کمی مشکل است.
او با قلبش شکر می کند در حالی که منطق می گویدزمان،زمان گلایه است نه تشکر ! انگار ایمان او قویتر
از این حرف هاست. در اوج امنیت در خانه نشستن و ردیف کردن موزون واژه های زیبا کار سختی
نیست؛ اما روی دو پای لرزان ایستادن و همه چیزرا از دست رفته دیدن وسرودن این شعر قشنگ ،کاری
است کارستان که هر کسی از پسش بر نمی آید.
آن پیرمرد را نه من می شناختم و نه دوستم.چنین آدمی باید هم با ما غریبه می بود. چه کسی می تواند با
هجوم چنین اتفاقی «شکر» بگوید ؟
مصیبت همیشه مصیبت است؛اما ظرفیت آدم ها در تحمل وپذیرش آن یکسان نیست.ظرفیت آدم ها می تواند
خیلی چیزها را دگرگون کند. پیرمرد روستایی ما را آگاه می کند که همه چیزش را از دست نداده است . ما
فکر می کردیم زندگی اش زیر آوار مانده و چیزی برایش باقی نمانده است.همه چیز زندگی او خشت های
خانه اش نبود ، همسرش نبود ، فرزندانش نبودند. او محکم تر از این حرف ها به نظر می رسید که درچنین
شرایطی می توانست بگوید «شکر»
* بخشی از یادداشت امیرهادی انواری چاپ شده در ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصاد،شماره 7.
