دیشب درست حسابی نخوابیدم ، مثل بچه های کلاس اولی که از دلهره و هیجان روز اول مدرسه خواب ندارند ،
غلت زدم و غلت زدم و چشمام که گرم خواب می شد با صدای نفس کشیدنی از دور از جا می پریدم .
فقط استرس یک محیط نا آشنا و آدم های غریبه نبود ، دل نگران راهیم که پا توش گذاشتم . تمام شب به کتاب
هایی که توی قفسه سوم کمد کنار هم چیدم فکر می کردم ، به تست هایی که قرارست راه زندگیم را شکل
دهند ، به هفت ماهی که باقی مانده . نگرانم ، خیلی هم نگرانم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 13:18 توسط ordinary girl
|